کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود
مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود
وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود
نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود
به روزی صد هزاران عیب و خوبی بگوید آینه غوغاش نبود
ندارد آینه با زشت بغضی هوای چهره زیباش نبود
دهانی زین شکر مجروح گردد که دندان های شکرخاش نبود
به پرهای عجب دل برپریدی ولیک از دام او پرواش نبود
برو چون مه پی خورشید می کاه که بی کاهش جمال افزاش نبود
682
یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی ها فزاید
تو می گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز که پاکی ها ز نزدیکی فزاید
چنانک تن بساید بر تن یار به دیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوست خطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا می آزمایی کسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقش میندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمار که گردون این چنین سر را نساید
683
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من ای برادر که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدست همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق بگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز بپرد روح من یک دم نپاید
684
ز رویت دسته گل می توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد
ز قد پرخم من در ره عشق بر آب چشم من پل می توان کرد
ز اشک خون همچون اطلس من براق عشق را جل می توان کرد
ز هر حلقه از آن زلفین پربند پر گردن کشان غل می توان کرد
تو دریایی و من یک قطره ای جان ولیکن جزو را کل می توان کرد
دلم صدپاره شد هر پاره نالان که از هر پاره بلبل می توان کرد
تو قاف قندی و من لام لب تلخ ز قاف و لام ما قل می توان کرد
برچسب:
نویسنده: khosro
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 11:39