از دیده غیب شمس تبریز این دیده غیب دان چه می شد
690
ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند
تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند
هر کس که سری و دیده ای داشت دیدند تو را سری نهادند
خورشید تویی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند
چون بوی عنایت تو باشد زالان همه رستم جهادند
چون از بر تو مدد نباشد گر حمزه و رستمند بادند
ای دل برجه که ماه رویان از پرده غیب رو گشادند
مستند و طریق خانه دانند زیرا که نه مست از فسادند
تا عشق زید زیند ایشان تا یاد بود همه به یادند
691
هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند
خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند
از حلقه برون نه ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند
گر ولوله مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند
شیرین و ترش مراد شاهست دو دیگ نهاده بهر اینند
بایست بود ترش به مطبخ چون مخموران بدان رهینند
هر حالت ما غذای قومیست زین اغذیه غیبیان سمینند
مرغان ضمیر از آسمانند روزی دو سه بسته زمینند
زانشان ز فلک گسیل کردند هر چند ستارگان دینند
تا قدر وصال حق بدانند تا درد فراق حق بینند
بر خاک قراضه گر بریزند آن را نهلند و برگزینند
شمس تبریز کم سخن بود شاهان همه صابر و امینند
692
رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد
پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کاندر این خاک شاگرد همان شدست کاستاد
ای خوب مناز کاندر آن گور بس شیرینست لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بنایی کاستون ویست پاره ای باد
گر بد بودیم بد ببردیم ور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشی امروز روان شوی چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهی از طاعت و خیر ساز اولاد
آن رشته نور غیب باقیست کانست لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق کان خلاصه ست آن باقی ماند تا به آباد
این ریگ روان چو بی قرارست شکل دگر افکنند بنیاد
چون کشتی نوحم اندر این خشک کان طوفانست ختم میعاد
زان خانه نوح کشتیی بود کز غیب بدید موج مرصاد
خفتیم میانه خموشان کز حد بردیم بانگ و فریاد
693
برچسب:
نویسنده: khosro
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 1:14